خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





حراج +18

     


    - « آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟»

    - « به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری!



    چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی

    یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !



    اسمت چه بود؟ اهل کجایی؟ ندیدمت! ...»

    دختر، هراس، دلهره: «ها ؟ چی؟ بله! ... پری!



    اهل حدود چند خیابان عقب ترم »

    - «نزدیک نانوایی سنگک ؟» - « نه ! بربری »



    چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود

    زیر نگاه هرزه ی یک مرد مشتری



    - « کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو! بله !»

    - «امشب بیا به خانه ی آقای اکبری»



    - « زن هم مصیبت است! بله! چشم! آمدم !

    هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری!»



    از خیر او گذشت و فقط گفت: «حیف شد!

    امشب برو سراغ خریدار دیگری»



    دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :

    «حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟» ...

     

    بر گرفته شده از:

    صفحه شخصی اللهه خانوم


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,
    حراج +18

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده